تبليغاتX
دلتنگی های خودمونی من

دلتنگی های خودمونی من

ای منتظر غمگین مباش، قدری تحمل بیشتر گردی بپاشد در افق گویا سواری می رسد

معراج اندیشه

معراج اندیشه

در اقلیم وجود بی پناهم  پناه بر هنجره گناه آلود قلمم می برم تا از سر میهمانی و تقویم روزگار تنهایی،  ووجود رقاصان خیالی ،از حمشت و جاه وجودی انسان، پیام دلی را اسیر نوای ساز قلمی بکند و آنجا از هاله ای ایهام وابهام  گناه دلی را از میان  هنجره غده ای که هر آنی خفه می شود را بشوید ودر کنار وجود چندشناک گناه که در میان جملات  شرک  منبسط است در یک لحظه به آسمان فرکانس منفی ندهد و جملات گناه آلود  که در سختی روزگار بی بعد وتبلور عصر تنهایی وجود اهل قلم و اصحاب به ظاهر قلم به دست را  باناله و فریاد زجرو دروغ وا می دارد به آسمان رنجی دوباره می دهند و شهره وجودی دلی را به عشقی که همه  می داند به بازی و تمسخر و افترا می گیرد را ترک کند  واین تمام دردیست که در اقلیم استوار دل وجود   بی پناهم به آن وابسته است و از بازیش خسته  گشته ودر این زمزمه مکانیزه که دود ودم  و رقص ند موسیقی جریان دارد پیغامی پاستوریزه به آسمان می دهد  تا بدانیم از شعر تاشعور جمله هایست نمی توانیم از جمله ای  که پایان روزهای اوج قلم است به روزهای شقاوت بپیریم یعنی خود وجود را حسر در زمان و مکان بکنیم یعنی بی بعدی عددی و قمار زمانه را ثابت کنیم  یعنی  گرفتاری محض زمان را ثابت کنیم یعنی جواب  یک آزمایش منفی را از یک آزمایش مثبت  بگیریم  و  بپذیریم  این یعنی اقلیم وجود کسی را خراب  کردن و  برون پریدن از کالبد برقی یک دستگاه اکو و به زور وارد مغر  کسی شدن ، این یعنی ظلم در شنیدن یعنی ضعف در انتخاب وجبر در بیان و تمام اینها یعنی انسان بودن و اشرف بودن و عاجز زیستن و یعنی حنجره و قلم کس دیگری گشتن چه باید کرد،  که بود و چگونه بر وزن بودن زیست

واجب است که از درد و فراقی که این یعنی ها به ابتدا و انتهای هر جمله ای دارد ونای و نوای حنجره  شاعری را می ساید یک سوزی اضافه نمود و بر رخش تندپای قلمی افساری ،باید در اقلیم  بی پناه وجود جبر زده و غرب و شرق زده  رنگ انسانیت اضافه نمود بایستی بر هرچه در دورو بر خویش  است یک زنجیر فهم  بست

تا بهمد هر نوشته ای هر کتابی  هر حرفی  که از زبان نویسنده ای ، ناطقی جاری می شود و نتواند آدمی را معراج برد افیون زمین یست که ناستودنیست هر موضوعی که انسان را به فکر تقاس و طاقت کفر وجودی وا بدارد رنج و سنگینی وجودیست که بر روح سوار است و جولان در خواب  ونقش بی روح خیالیست  که   که بر پشت چشم پنهان گشته ابریست بی باران که فقط حول و هراس رعد برق   و انتظار کور باران به اطراف هدیه می کند و این در کل قصه ای بیش نیست  قلم  در دست ذهنیست که به وحی متصل است  و گردی روزگار بسته برکاغذیست که ذهن  سیاه می کند واینها نامه ایست به آسمان،   تکلف و تردد لغات منفی و مثبت  علوم ریاضی و فیزیک، پرش و جهش الکترون و تمام فرمولهای شیمیایی  و خواص روحانی و جسمانی و آلودگی روحی و معنوی حاصل  عمر جوانی و پیری، حاصل میکده و سجاده ایست که خیلی نزدیک و خیلی دورست.

ستار حجاری باویل علیایی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 13:52  توسط ستار حجاری باویل علیایی   | 

خورشید کربلا

اشک در مقابل چشمان باد حلقه بسته است آب جاریست، نفسی می بارد و در صبحی مثل فردا ، دشت تشنه خون است ودیگرخورشید از سمت افق نمی تابد و خورشید طفل به دست بر سر نیزه ها بر جهان می تابد نوری به دستش می چرخد ، نفسش می بارد و آیینه ی زمخت مردم دین فروش همه و همه منجمد تلخ  راه درازی می شود.

زمان منجمد، آب خشک ، زمین گرم ودر این کشاکش نیستی و هستی ناله یتیمی و غریبی  فرزندان بنی هاشم در این دشت پر خون از سمت خدا می آید، حسین می آید ولی نه با دو پایی از جنس جان، بلکه با پاهای خیال و دلی پر خون و اشکی در چشم و آهی در دل و در این کشاکش پی در پی کس چه می داند ناله ی اشک فرزندان بنی هاشم در سیتره طلایی تاریخ چه خواهند کرد.

 حسین طفل به دست، خون به دل،و سوار بر مرکب عشق ، لب و سجاده به دست ، تشنه ی جام و معرفت عشق خدا    می آید و اینجاست که دشت به وسعت جهان گیتی منبسط ، و روح و اندیشه انسانی قبضه دراراده انتخاب و در مسیر جهاد و امر به معروف و نهی از منکر منقبض می شود.

دیگر دراین دشت  به حرمت خون حسین دعا مستجاب     می شود و دل زینب به حکم شعله نور الهی استوار و تابان، و فردا صدای زینب است که به گوش جهان تاریخ عاشورا را ثبت خواهد کرد او می داند حسین تشنه ی آب نیست حسین تشنه ی تخت و مقام و جاه نیست، حسین خودش نور است باده اش نور است ساقی اش الله ، او دانش آموخته ی مکتب زهرا ست او موسس دانشگاه عاشورا وشهادت است او شکننده ی شمشیر و جور ستمگران،مفسدان و فاسقان روزگار با رنگی رنگین تر از خون و سرخی سرخ تر از خون آدمیست

زینب بلند  می خواند، با حسین لبیک ،بی حسین ننگ است، شب و نور رنج است، صبح ما فردا است عشق ما مولاست، زمان نزدیک است خورشید جوشان ،زاده  نور در راه،

 نور می آید

حسین می آید

حسین یعنی آفتاب

 کربلا یعنی مهتاب

 شب و مهتاب در راه

و اما قصه ی صبح خیلی نزدیک است مرثیه حسین به لب زینب چنین بر این دشت پر خون سایه افکند که با عشقی که در این نزدیکیست  فریاد عشق حسینی او را فرمانده فردایی می کند که تخت پر نگار شام را می لرزاند نفسش بران است، خلعتش بر تن.

 صدای اعلی علی می آید

 شیر زن آل علی با خون حسین می آید

 و بر نام حسین می بالد روشنی مکتب آل علی، حسین با آب، زمزمه با نور، و نوری در روز، نفسی در راه و خورشید فرزندان آل علی خورشید به دست می آید  زینب می آید .

آری  قصه سرخ شهادت  نزدیک بود و حلول مهتاب از میان پیشانی آفتاب ندای غمگینی بود که در دشت کربلا به سان خوشه سبز که به زور از بوته جدا شود نمایان می گشت صدای شیون بچه ها از یک طرف،ناله غمگین مادران از طرف دیگر و خنده مضحک یزیدیان بر سیطره سرخ دشت خون سایه افکنده بود، اصلا در هیاهوی سخت امام کشی ،مولا کشی، کوفیان تبحر کافی داشتند ورفتار های سطحی، نظرات پراکنده و طبیعت وحشی کوفیان لبیک یاران را بر حسین سخت کرده بود توجیه بی دینی حسین و طرح تمنای تاج و تخت حسین و فلسفه ترس از دست دادن  تاج وتخت، حرص امویان را بر ریختن خون حسین انگیخته بود  جنگ روز عاشورا تمام شد سر حسین را بر سر نیزه زدند و خورشید فروزان ولایت را با تبلیغات شوم  سیاسی روز، بی بعد و بی دین و خطرناک جلوه دادند ولی با این نسل کشی به خواست پروردگار سایه ولایت حسین خاموش نشد  ناله  دلکش زینب در آسمان الوهیت پیچید و صفحه زمخت تقویم روزگار بی قرار، جنجالی دوباره در سیستم منزوی و سست بی امیه ایجاد کرد صدای ناله زینب تریبون آزاد فریاد خونخواهی و شعار      آزاده گی در سرتاسر جهان شد زینب کنترل بخش انتقال مستند عاشورا را  سینه به سینه به عمق دل شیعیان ،در دست گرفت  مرثیه سرائی و گریه بر پادشه عشق و فرمانده شهید عصمت و طهارت  از لحاظ بعد معنوی و حس ندامت از گذشته متبلور گشت   حرکت حسین مکتب شد ومکتب حسین چراغ راه هدایت ، و نورش در عمق تاریک جهل و نادانی آدمیت نفوذ کرد زینب قهرمان ماجرای کربلا گشت و ترویج تفکر آزاده گی و مظلومیت حسین و وفاداری از عمده محسنات  آن بانوی بزرگوار گشت زینب چنان لرزه بر  تاج و تخت یزید انداخت که بعد از چندین  قرن یزیدیان زمان در عصر کنونی هم با مرثیه حسینی تنی سست و در دلشان ترس از خون خواهی شیعیان غوغایی ترسناک به پا   می شود و این یعنی قهرمانی مکتب حق، این یعنی حقیقت تا زمانی که تاریخ زنده است جان دارد وآزاده گی شعار انسانهای های فرشته صفت و الهیست این یعنی بعد از چندین قرن روشنی تاریخ و سرخی قطره های سرخ شهادت  از آن حسین و یارانش است و روشنی دل شیعیان و صدای مظلو میت حسین،

فردابه یقین چنین خواهد شد منتقم واقعی خون حسین(ع) و یارانش، انتقام سختی از وراث یزدیان خواهد گرفت وعاقبت زمین و حکومت الهی از آن صالحان و اولیا  خدا خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 17:12  توسط ستار حجاری باویل علیایی   | 

راز آرامش و فراغت

 

روحانی  سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ روحانی  در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است." 

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ روحانی  نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. روحانی  نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود روحانی  هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت.  سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد.  ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود.  گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد.  امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.

روحانی  ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.  مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا روحانی  همچنان بر جای خویش نشست.  او می‎خواست راز این آرامش را بداند.  همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  روحانی  به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.  سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."  گویی آب سردی بود بر بدن روحانی ؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛

این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 23:24  توسط ستار حجاری باویل علیایی   | 

قطره های باران

قطره های باران در دل ابر سیاه سنگینی می کنند و نوری سبزاز سمت افق به سردی خیالم برروی  کاغذی می خزد وسبزی خیره کننده ای محو تماشای خیالی سهمگین می شود در مقابل سفره رنگی آسمان در دل بیدار زمین خشک زمخت می شود،  جاده های نمکین که  خط کشی نشدن حتی در کویر وحشی ، امید را برای ماندن غروب سهل می کنند جاده ای بس مخوف ، از دوردست صدای ناله ای می یاد صدای شیون بچه ای به  سمت گوش می رسد آری صدای سنگینی غم است که از کودک درونم که به تمنای وصال ابدی پران است رهسپار  سینه بی بارو بیمار منم می شود مثل صدای وحشتناک کوبش و ماندن درخود یا مثل کوبیدن ماشینی در شب بر دیوار یا نمی دانم مثل صدای جیغ بچه ای  نصف شب که هول و هراس را به مادر هدیه می کند مرا غمگین میکند باید برخیزم رنگ غروب را بنگارم نباید بخوابم  دیگر خواب هایم  مزه ای ندارند باید بنشینم، بپرم، بدوم ،ولی مواظب باشم زیر اراده ام  مورچه از هم نپاشد  لانه موریانه ای خراب نشود ولی در این کویر سوخته ای دلم که حتی صدا زوزه عقربی زهر دار که بچه ای در شکم  قاتلی در روح می پروراند نمی آید فقط سنیگنی زوزه خزان سرد وحشت جدایی را به سلولهای من هدیه  می دهد این بار فقط به تماشای نگاره های نگاه یارم می نشینم از پنجره شبانه روزی نگین دلم  عقربی را می نگرم که در خانه با من  خوش می زید زبانم نرم می شود رفتن به سمت عابر پیاده در خیابان و دخترکی  کوچک وناز  که فال حافظ می فروشدمرا  به خود می آورد  ناله ای رسا از سمت خدا می شنوم  که باید برم  از کویر خشک و پر امید دلم  سوار بر جاده و نالان وبی اسب یعنی پایان راه و این یعنی باران یعنی قطره ای ابر در دل قطره ای  باران این یعنی سنگینی کلمات در مغز این یعنی ابهام در ایهام  این یعنی محو تماشای خیالی گشتن و رفتن به سمت غروب زندگی   این یعنی همه چیز یعنی یعنی یعنی   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 0:2  توسط ستار حجاری باویل علیایی   | 

اشک رشک

بسمه تعالی

اشک در چشمان باد غمزه می زند ابر می بارد چشمی سرد و حیران منتظر نگاه نارس خیالی می شود  آسمان بیدار بر زمین اشک سردی می بارد  تکانهای وحشی عصر تنهاهی را می شنوم  فریاد های غمگین نامادری در دل غم زده من سنگینی می کند اینجا  بهاراست و فصلی پیدا نیست اینجا غروب است و آفتابی پنهان نیست  اینجا رگبار تیرهای بلا بر چشمان ما می رود اوج غربت و محنت فصل سرد بر دل ما می نشیند ابر های مخملی سنگ فرشهای خارای زمین سبز چشم ما را به سنگینی اشک و محنت درد نوازش می کند  اینجا همه چیز عریان است ولی قلبی عریان نیست

دستکشها شیشه ای ولی دلها  آیینه نیست در گذراز غرش چشم ناله ی دل دیدنی ست قند در دهانم آب نمیشود بر خاک می خوابم خاک نمی شوم اینجا نغمه ها عریان نیست دلها از قرون وسطی خبر می دهد آنچه در این میکده است سنگینی غم است و آنچه که در پر شکسته است شوق وصل است و حزن فراق اینجا پر پرواز را بسته اند دل خویش را آیینه وار شکسته اند اینجا پدر و مادر هم غریبی می کنند زمین نا مردی ،خورشید نمی تابد باران در فصل سرد می بارد همه و همه دست به دست باد می دهند همچو خاری سخت بر چشم ما می روند اینجا دعایی مستجاب نمی شود کودکی نالان شیر می خواهد مادری گریان شیرخواره ، اینجا همه درهم و برهم اند اینجا گاو شیر نمی دهد پرنده پر ندارد درخت بار ندارد زمین یاوه گو شده آسمان پاره زمین سرخ دیگر نور نمی تابد همه خسته افسرده، مادر دعا نمی کند پدر کار نمی کند همه در خوابند اینجا غم غریبی به دل می تابد و حزن فراق دل ما را خون میکند نمیدانم مقصد کدامين آفتابم نمیدانم در کدامین فصل قرن زاده شده ام نمیدانم نامه ی تنهایی مرا به دست کدامین فرشته سپرده اند ای چشم هایم گریه کنید سرخی چشم صافی آیینه ی دل است پاهایم بر روی خارهای خفت و مذلت قدم بزن انگشتانم بنویس دلم غمگین باش که سهم تو از آفتاب همین باریکه ی نور است که گاه می تابد و گاه نمی تابد گاه دل تو از حسرت خون میشود و گاه به وصل آفتاب چشمانت کاسه ی خون میشود

   ح مثل خيال  

                             
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 1:17  توسط ستار حجاری باویل علیایی   | 

من نشاني از تو ندارم

ای گمشده در کوچه ما

محو در اندیشه ما

نمی دانم یا می دانمو بر خود نمی تابم ولی باشد دل در دست تست نفس از گرمی سینه  تست ولی باز می گویم منم گم گشته ام در بی کسی باور کن  من نشاني از تو ندارم ؛ اما نشاني ام را برايت مي نويسم :

در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي ام قدم بگذار ! خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي ام شو ! كلبه ي غريبي ام را پيدا كن ، كنار بيد مجنون خزان زده ؛ و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام ... در كلبه را باز كن و بسراغ بغض خيس پنجره ها برو ! حرير غمش را كنار بزن... مرا خواهي ديد ... با بغضي كويري كه غرق عصاره ي انتظار، پشت ديوار دردهايم نشسته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:33  توسط ستار حجاری باویل علیایی   | 

دلتنگی های یک پسر

من هر چه دوست دارم .و در سر می پرورانم را نمی توانم یعنی اجازه ندارم بنگارم فقط می دانم دوست داشتن هر کس یک موضوع خاص ذهنی و فطریست و مثل خط و خطوط انگشتان برای همه متفاوت است و زیبایی و ماندگاری دوست داشتن در ذهن نیز از همین جاست من دوستت دارم  چون ارزویی در دل  اشکی در چشم و روحی در جان  که .......................  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0:45  توسط ستار حجاری باویل علیایی   | 

توان کلمات

در دوستی ِ ما،

پارسال

امسال

یا سال آینده

تنها طول ِ آن را افزایش می هد،

عمق ِ آن در توان کلمات نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 1:51  توسط ستار حجاری باویل علیایی   |